علاقه مندی (0)
0
با ما تماس بگیرید
۶۶۴۱۴۰۴۰ (۰۲۱)

عشق خاموش

وضعیت کتاب : قابل تهیه
قیمت برای شما: 180,000 ریال

توضیحات کتاب

 

خاموشی ، سکوت ، درد ، عشق!

همه در کنار هم در وجودم تنیده اند

عشق تو ، عشق فریاد ها نیست ، باید مهر سکوت بر لب زد.

عشق خاموش تو ، دردیست که سالها باید در سکوت با آن سر کنم تا بیایی...

می آیی؟!!!

 

 

عشق خاموش تالیف لیلا عبدی توسط نشر علی منتشر شده است که می توانید از کتاب رایا تهیه کنید.


عشق خاموش پوشه پرونده را برداشتم و داخل کیفم گذاشتم و نگاهی سطحی روی میز کارم انداختم تا مطمئن شوم چیزی جا نگذاشتم که تلفن همراهم زنگ خورد. شماره نا آشنایی روی آن حک شده یود با خود گفتم : شاید یکی از موکلینم است و تماس را پاسخ گفتم ، چند ثانیه طول کشید تا صاحب صدا را شناختم با خوشحالی گفتم : چه طوری شهروز ؟ چه عجب یادی از ما کردی؟ صدایش بیقرار و عصبی بود و در حالی که بغض کرده بود گفت : علی نجاتم بده ، گرفتارم اندازه همه دنیا ! بی اختیار گفتم : پاشو بیا اینجا ببینم چی شده. آدرس اینجا رو بلدی ؟ پاسخش منفی بود آدرس را دادم ، گفت : تا نیم ساعت دیگه اونجام. اخم هایم در هم گره خورده بود ، منشی ام با دق البابی وارد شد و گفت : دکتر تشریف نمی برید منزل؟ گفتم : خیر منتظر دوستی هستم. شما تشریف ببرید! به خونه زنگ زدم و به همسرم اطلاع دادم کمی دیرتر می آم. شهروز.... زندگی مادرم را مدیون او بودم. دوستان دوران دبیرستان بودیم او در رشته ادبیات، دانشگاه رفت و من در رشته حقوق. از خانواده متمولی بود اما به گونه ای صوفی مسلک بود، مال دنیا برایش ارزشی نداشت. صمیمی ترین دوستم بود اما بعد از ازدواجم یعنی سه سال پیش رفت و آمدش را با من قطع کرد و گفت : درست نیست مرد متاهل دنبال رفیق بازی باشه ! و حالا .... نمی دانستم چه مشکلی برایش پیش آمده که آرامش همیشگی او را اینگونه به هم زده و صدایش را لرزان کرده است. با خود عهد کردم برای جبران همه خوبی هایش هرکاری از دستم بر می آید برایش انجام دهم. مقابلم نشسته بود ، درمانده و مستاصل به نظر می رسید گقتم : ادیب می گفت ، نامزد کردی. واسه نامزدیت که دعوتمون نکردی حداقل برای عروسی... به میان حرفم آمد و بی حوصله گفت : دیگه نمی تونست تحملم کنه برای همین ترکم کرد. خشکم زد و گفتم : چرا ؟ عصبی گفت : واسه این اینجا نیومدم ..... ببین بعد از خدا همه امیدم به توئه. احساس می کنم فقط تو می تونی دریا رو نجات بدی! فکرم به سال ها قبل پرکشید. دختر بچه ای با چشمان آبی ، گفتم : دخترعموت بود دیگه نه ؟ یه دختر بچه فوق العاده خوشگل ، لبخندی زد و گفت : آره ! البته الان خیلی خوشگل تره منتهی دیگه دختر بچه نیست. هردو دستم را روی میز تکیه دادم و گفتم : چه کمکی ازم بر می آد؟ با صدای لرزانی گفت : علی! دریا متهم به قتل شده در حالی که اون آزارش به یک مورچه هم نمی رسه... گفتم : قتل کی؟ در حالی که می گریست حرف می زد ، وقتی که صحبتهایش تمام شد بلند شدم و به سمت او رفتم. دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم: هرکاری ازم بربیاد انجام می دم. بلند شد ، دستم را در بین دستانش فشرد و گفت : ممنونم. در ازاش هرچی بخوای حتی اگه زندگیم باشه دریغ نمی کنم! غم درون چشمانش اجازه صحبت دیگری را به من نداد، فقط پرسیدم الان کجاست؟ آهی کشید و گفت : به قید ضمانت آزاد!.... اگه اشکال نداره بیا خونه مون ، اونجا باهاش حرف بزن. وضع روحیش مناسب نیست... کنج اتاقش نشسته و بجز گریه کار دیگه ای نمی کنه. قول دادم فردا عصر به آنجا بروم. دوباره دستم را فشرد و فقط گفت: ممنونم و رفت. با نگاهی به ساعتم سراسیمه کیفم را برداشته و از دفتر خارج شدم. خود شهروز در را برایم باز کرد، آرام و مطمئن بود با شهروز دیروز زمین تا آسمان توفیر داشت. پرسیدم خانواده اش هم در جریانند؟ شهروز سری تکان داد و گفت : عمو منتظرته. می خواد باهات حرف بزنه! پدر و دو برادر دریا در سالن نشسته بودند، هرسه با دین من و شهروز بلند شدن. با آنها دست دادم و نگاهم به سوی دیگر سالن چرخید، پدر شهروز و برادرش شهاب هم در آنجا حضور داشتند، با هردو دست دادم و احوالپرسی کردم. تازه نشسته بودم که مادر دریا همراه همسر برادرش از آشپزخانه خارج شدند هردو چادر گلدار به سر داشتند، دوباره ایستادم و با آنها احوالپرسی کردم. بعد از امضای وکالت نامه و صحبت کوتاهی با آنها درخواست دیدن دریا را نمودم. دوست داشتم زودتر او را ببینم، اویی که همه مطمئن از بیگناهی او بودند. شهروز همراهم آمد تا اتق دریا را نشانم بدهد ولی وقتی تعجب را در صورتم دید ،لبند تلخی زد و گفت : بجز من با کسی حرف نمیزنه. بعد از اینکه شهروز دریا را از حضور من مطلع ساخت وارد اتقش شدیم .با اینکه چشمهایش به خاطر گریه به خون افتاده و سرخ بود ولیب چیزی از زیبایی غیر معمولش کم نکرده بود.به قدری زیبا بود که برای لحظه ای فراموش کردم نباید در صورت او خیره شوم،او دستپاچه از نگاه من چشم به شهروز دوخت. شهروز جلوتر آمد و گفت :دریا ،ایشمون دوستم علی کمالی هستن وکیل دادگستری ،بهت گفته بودم .دریا آه عمیقی کشید و به نشانه تایید سرش را تکان داد، روی صندلی کنار میزش نشستم و نگاهم را به تابلوی زیبایی که به دیوار اتاقش آویزان بود دوختم و گفتم : من باید تمام ماجرای شما رو بدونم تا بتونم کمکتون کنم، پس خواهش می کنم بدون کم و کاست همه چیز رو برام بگید ،تمام و کمال... زد زیر گریه، حرفی نمی زد و فقط گریه می کرد. با دست به شهروز اشاره کردم خارج شود اما همین که شهروز قصد خروج از اتق را کرد ،دریا وحشت زده به او نگاه کرد و گفت: کجا می ری؟ این اولین کلماتی بود که از دهان او در آمد، آن هم خطاب به شهروز نه من. شهروز روی تخت کنار او نشست و گفت : من جایی نمی رم همین جا هستم. اما تو هم باید همکاری کنی تا ثابت کنیم تو بیگناهی. حتی فرشته و استاد هم به بیگناهی تو اذعان دارن... در حالی که اشکش بی صدا از چشمانش سرازیر بود گفت : چی بگم؟ گفتم: می دونید، من عقیده دارم اگه شما ماجرا رو جز به جز تعریف کنید و ما گوش یدیم، می توانیم خیلی سرنخ ها ازش بیرون بکشیم پس خواهش می کنم مسیر زندگیتون رو کنکاش کنید شاید یه ردی از دشمنی توش باشه .... صدای گریه اش بلند شد دیگه داشتم عصبی می شدم سعی کردم با آرامش حرف بزنم، گفتم : خانم کریمی اگه نمی تونید حرف بزنید و براتون سخت خوب برام بنویسید.... اینجوری بهتره؟ تک تک افراد رو بهم معرفی کنید تا بدونم چه طوری می شه به شما کمک کرد. فقط یه سوال.... با تردید نگاهم را به شهروز دوختم و بعد هم قدرتم را در زبانم جمع کردم و گفتم : آیا شما ایشون رو به قتل رسوندید؟ با این حرف هق هق گریه اش بلند شد گفت : نه ... نه ... به خدا من این کاررو نکردم... شهروز لیوان آب رابه دستش داد و گفت : آروم باش! من رو نگاه کن... دریا نگاهش را درچشمان او گره زد و شهروز گفت ، برای حرف من ارزشی قائلی؟ دریا سرش را به نشانه تایید حرف او تکان داد ، شهروز گفت : من مطمئنم تو این کاررو نکردی... وکیلت تو رو نمی شناسه که این سوال رو ازت می پرسه. دریا آرام شد فقط هق هق خشکی سکوتش را می شکست ، بلند شدم و گفتم : معذرت می خوام که ناراحتتون کردم. من منتظر یادداشت های شما هستم اگه کاری باهام داشتید بهم زنگ بزنید هرموقع بود اشکال نداره. کارتم را روی میز مطالعه اش گذاشتم و شهروز همراه من تا دم در آمد، گفتم : متاسفم شهروز نمی خواستم ناراحتش کنم! شهروز سری تکان داد و گفت : ممنونم که کمکم می کنی! گفتم : من بیشتر از این حرف ها بهت مدیونم. فقط یک چیز ، چقدر می شه به حرف های دریا خانم شما اعتماد کرد؟ لبخندی زد و گفت : دریا هر خصلتی هم داشته باشه که بد محسوب بشه یه اخلاق خوب داره ، فوق العاده راستگوئه. روی کاغذ مدارکی را که لازم داشتم نوشتم و گفتم: اینها رو برام بیار وقت دادگاه کی هست؟ شهروز زیر لب گفت : سه ماه دیگه. دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم : توکلت به خدا باشه دریای توروهم ، به امید خدا نجات می دیم! نگاهش را به چشمانم دوخت و لبخندی بر لب آورد، گفتم : خودشه درسته؟ هیچ نگفت اما من از نگاهش جوابم را گرفتم... هفت روز بعد شهروز به دفترم آمد و از کیف سامسونتش دفتر قطوری را در آورد متعجب گفتم: این چیه ؟ خوش تیپ! دفتر را روی میزم گذاشت و گفت : مگه خودت به دریا نگفتی برات همه چیز رو بنویسه؟ سری تکان دادم و دفتر را گرفتم دستخط قشنگی داشت ، پرسیدم حالش چه طوره؟ نفس عمیقی کشید و گفت : آرام تر شده ، نمی دونم شاید هم بخاطر نوشتن این بوده! به همراه شهروز از دفتر خارج شدم ، گفت : زود تعطیل کردی! گفتم: امروز قرار ندارم. همسرم هم خونه نیست، می خوام برم خونه بخونمش! شهروز بعد از خداحافظی رفت. عجله داشتم هرچه زودتر دست نوشته هایش را بخوانم، همسرم به همراه خانواده اش به مسافرت رفته بود و این فرصت خوبی بود تا بتوانم این دفتر را مطالعه کنم پس از نوشیدن لیوانی آب روی کاناپه نشستم و دفتر را گشودم ...........

 

 

نمایش بیشتر
نمایش کمتر
5 5 2 Product

مشخصات کتاب

  • 560 g
  • علی
  • لیلا عبدی
  • رقعی
  • 9789647543948
  • 584

لیست نظرات

تا کنون نظری ارسال نشده است.

شما هم می توانید درباره این کالا نظر بدهید

امتیاز:

کتاب های مرتبط

محصولی یافت نشد